تبليغاتX
يك قوري حرف دم نكشيده

...

من نبودم.

عشق نبود.

زندگی بی هوا جاری بود!!

زنده شدم به بهانه ی راست و ریس کردن کارهای دنیا

زمینی بودن کار دستم داد!!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 19:3  توسط شهره  | 


تو  چنگ می زنی، ....

دلم،ذره ذره رنج می کشد.

تو داد می کشی،

سرم، ذره ذره قطره ای در آب می شود.

نگاه می کنی،

 و من،ذره ذره تکه ای حباب می شوم!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 20:3  توسط شهره  | 


..

گاهی مثل بهار: پر از امید و طراوتم.

گاهی مثل تابستون: کسلم و خسته!

گاهی مثل پاییز: پر از رنگم ولی تنها.

گاهی مثل زمستون: سردم و بی تفاوت!

گاهی مثل تموم فصل ها فقط در حال گذرم و عبور.

همین! 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*پ.ن:و قوری من یک ساله شد!!      

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 15:49  توسط شهره  | 


...Look at me standing here

Here on my own again

Up stright in the rainfall

 And I need a friend

To make me happy

Not stand here on my own

Not so alone

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 14:43  توسط شهره  | 


وه... چه زیبا بود گر پاییز بودم.....

وحشی و پرشور و رنگ آمیز بودم!

شاعری در چشم من میخواند شعری آسمانی،

در کنارم قلب عاشق شعله می زد!!!

*پ.ن:(فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 18:7  توسط شهره  | 


...

تنهایی می بافم!!

مرد با مته دیوارهای ذهنم را سوراخ میکند!

بافته هایم خونی می شوند،

می میرند.!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 11:55  توسط شهره  | 


تنفس بی اراده هوا،در این تنهایی عمیق بی معنیست!

خودم را خواهم کشت!!

....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 11:0  توسط شهره  | 


....

تک تک لحظه های بودنت را عکس میگیرم،

زندگی را زیر نور چشمانت ظاهر میکنم!

تلاش میکنم در ثبوتم از خودم فرد دیگری بسازم!

کسی که دوستش داشته باشی،

کسی که مثل من

همیشه تنها نباشد!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 20:45  توسط شهره  | 


...

رفیق روزهای خوش و ناخوشی ،

 بودنت،آمدنت،ماندنت را سپاس

 زادروز زیبای حضورت مبارک.

 

پ.ن: فاطمه جونم الهی صد و بیست ساله شی.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 20:29  توسط شهره 


                                    تنهاتر از آنی هستم که فکر میکردم!

                                              باید دوباره فکر کنم.

                                           ....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 19:53  توسط شهره  | 


...

نه!!
هرگز شب را باور نکردم.
چرا که در فراسوی دهلیزش
به امید دریچه ای
دل بسته بودم ......!

(فروغ فرخزاد)

*ته نوشت:خدایا تو را بسی سپاس.

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 22:43  توسط شهره  | 


 تو باید می رفتی, چونکه:
راهت دور بود.
موهات بور بود.
هر چی بهم گفتی دروغ بود!!

 

(ته نوشت:*نوشته متعلق به ما نبود)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 14:41  توسط شهره  | 


...

انگشتانم خلاء را به دنبال نت تازه میگردند!

درد به انگشتانم رسوخ،

زندگی از من خروج!

من از نت تازه تهی!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 21:0  توسط شهره  | 


....

دلم از دست خدا لیز خورد!!!

گرفت!!

افتاد!!!

شکست.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 14:3  توسط شهره  |